X
تبلیغات
رایتل
پنج‌شنبه 11 تیر 1388
یاسین...

ساعت 7صبح

بیچاره یاسین روی زانوهایش راه میرفت ودست هایش استین بود

هروقت با اسب شیطانم اززیران درخت رد میشدم جز یاسین

مرا نگاه هم نمیکردند.من که به انهانگاه میکردم وزل زدن انها

رامیدیدم    میشنفتم که می گویند پدرسگ ولدوزنا اقا معلم از

ما بهترون.

شش روز حمام نرفتم ریشهایم را نتراشیدم موهایم که احتیاج به

شانه نیست شانه نزدم بلکه دستی بلند شودبگوید یاالله اقا معلم.

اما بازهم مثل همیشه ازسراجبارسر تکان دادند.

جز سلام اقامعلم یاسین که همراه بالبخندش وصدای ترتراسب

شیطانم قاتی پاتی شده بودچیزی نمیشنفتم .میخندیدم ومیرفتم

بچه ها میگفتند برپا اقامعلم بفرما.

بنده خدا یاسین دست نداشت پا نداشت حرف داشت خنده داشت

سلام داشت...پس یاسین دست وپا داشت.سرما دوکپه شود نسل هرچی درخت است بسوزد بنده خدا یاسین.

انها هنوز همانجا ایستاده اند ودیگردرختی نیست معلمی نیست

ترتراسب شیطان نیست... یاسین هم نیست...