X
تبلیغات
کالج کارآفرینی تیوان
شنبه 24 مرداد 1388
پیر زر کوور

پلک هایم باز شد ومن درآغوش مامای نیستم .بوی گشته.چهار چوب در. 

خش خش جارو پشی.۲۰۰قدم دویدم تامامای را درآغوش بگیرم 

دیوانه خر دمپایی های نجست رادر بیاوروحرف نزن میخواهی خدا تورا 

بترکاند...آخر من۵ساله که هیچ وقت پنجشنبه ها زودتر از خورشید بیدار 

نشدم از کجا بایدمی دانستم نباید برروی ان دیوارایستاده بشاشم      پس 

حق بامامای است من میترکم.جمعه گریه نترکیدم.شنبه گریه نترکیدم . 

یکشنبه گریه نترکیدم.دوشنبه گریه نترکیدم.سه شنبه نترکیدم.چهارشنبه 

نترکیدم.پنجشنبه نترکیدم.نترکیدم نترکیدم نترکیدم نترکیدم ۲۳ ساله 

دیگرنمی ترسم ودمپایی هایم را در نمی اورم. دیگرانجا بلند بلند 

شعرهم میخوانم.ودیگرازدیدن ان بندسبز قهقه میزنم...اما نشستن در انجا 

وتکیه دادن به دیواره پیر زر کوور از هرراضی شدنی ارام تر است.پس 

حالا۶۵قدم است.دمپایی هایم رادر می اورم .سکوت می کنم. بند سبزرا 

به دور بازوهایم گره میدهم وچشمهایم را می بندم واز ته دل تکیه میدهم 

آنجا هم صدای عود هست هم فروغ فرخزاد.کله پاچه.سیگارزس آبی. 

درانتظارگودو.زیتون پرورده.۱۰سالگی.مامای... وهم خدا...